ღ رخ به رخ خورشید ღ

2

 

از اینکه به سرزمین بــــهــــــــــــــــــــــــــــــارنارنج ما اومدین سپاسگزاریمقلب



تاريخ : جمعه 23 اسفند 1392 | 13:32 | نویسنده : ✍ مری |


هرچی آرزوی خوبه مال تو
خداروشکر که نینی وبلاگ ربات گذاشت برای به روز رسانی وبلاگ واقعا عالیه آدم راحتتر میتونه وبلاگشو به روز کنه
کلی پسرکمون بزرگ و آقا شده مهد میره و یه عالمه دوست جدید پیدا کرده خدایا شکرت



تاريخ : جمعه 5 خرداد 1396 | 11:21 | نویسنده : ✍ مری |

تولدت مبارک نازدونه شهریوری من، امسال بخاطر منتقل شدن کار بابا به تهران یه تولد کوچولو داشتیم خونه پدرمن،خوش گذشت ولی جای بابا خیلی خالی بود،ایشالا عمر بلند و پربرکت داشته باشی،ایشالا سرم خلوت شه یه پست خوب میذارم



تاريخ : سه شنبه 9 شهريور 1395 | 17:53 | نویسنده : ✍ مری |

طعمخوب افتخار

مبارک باشه قندعسلم🌹🌸🌼🌻🌹🌸🌼🌻

البته اینو از وبلاگ ترانه ها شرکت دادیم و بازم مث پارسال مقام آوردیو هرچند سوم اما خب بازهم منتخب داوران شد عکسمون😘😘😘😘

یه تشکر ویژه از بابایی هم که همیشه من و گل پسری رو حمایت میکنه در همه حال😘😘😘

عکستم که بزودی در مجله کودک سالم چاپ میشه و صدتومن وجه نقه جایزه این مسابقمون بود🙌🙌🙌🙌

 

 آرام جانم بهداد تا این لحظه دو سال و چهار ماه و سیزده روز سن داردقلب

مناسبت ها

تاريخ : سه شنبه 22 دی 1394 | 1:07 | نویسنده : ✍ مری |

بهداد :مامان بابا أ جاست؟

من:حمومه مامان جان

بهداد ( درحالی که به سرعت به سمت حمام می رود) اینجاس؟

من:آره دیگه مامان

بهداد محکم بر در حمام می کوبد و وقتی بابا میپرسه چیه جواب میده:پشت گیدنی دایی؟؟!!(پشت گردنی داری)!!!

من خنده

بابا قهقهه

بهدادابرو

🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍁🍂🍁

مدتیه گاهی که حوصله ام بکشه با بهداد یه خط درمیون قرآن و شعر تمرین میکنیم ،استقبال کرده ولی همکاری به ندرت!!!با خودم میگم لابد یاد نگرفته...

بخاطر ور رفتنش با پریز برق عصبانی میشم، میفهمه و میاد سمتمو صورتمو بوس میکنه اما میبینه بوس کارساز نیست، به فکر چاره میفته و یهو بلند بلند شروع میکنه به خوندن:بسم الا رحما یحیم ، انا أتیناک کوثر، فصل کوثر، انا شانک کوثر!!!بغل

یعنی تو عمرم اینجور ضربه فنی نشده بودم هیچوقت!ابله

☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔🌂☔

قبلنا از دکتر خیلی می ترسید و کلا میونه خوبی نداشت باهاشون اما چندوقت پیش که آقاجون بابای بابایی چشمشو عمل کردو اونو دیدیو من برات توضیخ دادم که چشمش اوف شده بوده و دکتر خوبش کرده ، نظرت راجع به قشر محترم دکترین تغییر کرده و تا میگیم بهداد چیکاره اس؟؟

میگی دُک دُک چشمک

🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃☁🍃

بابا رو مبل نشسته و فیلم میبینه بهداد کامیونشو بعنوان پله قرار داده و رفته کنار مبل و از بابا میخاد بغلش کنه اما بابا بهش میگه نه، بهداد یه کم ناراحت میشه یه چرخی توهال میزنه و باز همون صحنه رو تکرار میکنه و بابا بازم میگه نه، بعد خیلی قیافه جدی میگیره و رو به بابا میگه :بهداد بیه پیش بابا، بوسش کنه!!!

من و باباقهقهه

بهداد گاوچران

⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧⚡💧💧⚡💧

خدایا سپاس بخاطر این میوه ی شیرین و آبدار شهریوریه زندگی ما

چقد این روزها تنهاییمان با وجود این قندعسل شلوغ و پلوغ شده است

چه لذتی دارد داشتن تو بهداد جان ....

 

پ.ن: بهداد در سن بیستو هفت ماهگی و تا الان تونسته سوره کوثر، صلوات و یه توپ دارم قلقلیه به اضافه شعر بارون میاد نم نم رو حفظ کنه،و هربار با یه مدل بامزه برای من و باباییش کنسرت میذارهنیشخند

 

سومین سال پاییزیت گرم گرم بهدادم، درپناه خدای خوبی ها شاد باشی و سلامت دلبندکمقلب

آرام جانم بهداد تا این لحظه دو سال و سه ماه و هجده روز سن دارد

مامان مریم ۲۷ آذرماه ۱۳۹۴

بهداد به روایت تصویر, ماردانه

تاريخ : جمعه 27 آذر 1394 | 0:08 | نویسنده : ✍ مری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

از این به بعد عکسامون رمز داره و رمز فقط برای دوستانی که دو پست پایین تر رمزو خواستن رمز تو باکس خصوصی و یا تلگراف دوستان هست بقیه دوستانی که رمزو میخوان بهم تلگراف بزنن


بهداد به روایت تصویر

تاريخ : شنبه 7 آذر 1394 | 1:41 | نویسنده : ✍ مری |

سلام دلبندکم، پسر کاکل زری مامانقلب

الان که میخام برات بنویسم واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم از بس وبلاگتو گردوخاک گرفته،اما سعی میکنم هرچی به ذهنم رسید برات بنویسم...

تقریبا از فروردین من دیگه نتونستم یه پست خوب بذارم... ایشالا تو این پست کارها و چیزایی که بلدیو مینویسمو تو پست بعدی عکساتو میزارم که زیادم شلوغ پلوغ نشه...قلبخجالتخجالتزبان

احوال نامه, مناسبت ها

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 آبان 1394 | 18:25 | نویسنده : ✍ مری |

سلام,دوستان گلم

حال ما خوبه و بزودی با پست باحال جشن تولد دوسالگی و عکسای تولد و اتلیه آپ میشویمقلب

فعلا منتظر عکسای آتلیه هستم

پست تولد بنابه دلایلی که بعدن خودتون متوجه میشید رمزدار خواهد بود

کسایی که رمز پست بعدیو میخوان این مطلب رو بپسندن,تا رمز براشون ارسال بشهچشمک

 نظراتم بزودی تایید میشه ببخشید دیر شد

پست بعدی مارو حتما ببینیدگاوچران



تاريخ : يکشنبه 5 مهر 1394 | 6:06 | نویسنده : ✍ مری |

روزها بود روی تخت آبیش کم حرف شده بود...دیگر زیاد احساس سرما نمیکرد تا زیر پتویش گرم شود...

غریب بود...و آماده رفتن و در واپسین غروب دلتنگ هفت شهریور برای همیشه رفت...

رفت و تو بی تفاوت به رفتنش هنوزهم عکسش را نشانم می دهی و ننه صدایش میزنی!

دلتنگ شده ایم...دلتنگ شده ام برای تمام کودکی هایم که با او دفن شد...

با تمام لحظه شماریم برای 9 شهریور 1394 و بادبادک رنگی هایی که به انتخاب خودت برای تولدت خریدیم ... اما من 9 شهریور 94 درست در دومین سالگرد همان ساعتی که تو آمدی مادربزرگ مهربان و محجوبم را برای همیشه به خاک سپردم!

این تطبیق امان از دلم برده است.خیال دلبستن به دنیایی که با نفسی می آید و با نفسی می رود چه معنی می تواند داشته باشد؟!

خدایت بیامرزاد مادربزرگ مهربان و عزیزم ...دلم برایت تاهمیشه تنگ خواهد شددلشکسته

مناسبت ها

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 12 شهريور 1394 | 22:32 | نویسنده : ✍ مری |

سلام بچه ها ....

فقط اومدم بگم من و پسرک خوبیم خداروشکر,,,سیستمم خراب شده و لب تاب هم ک دست جناب همسری هست و ایشونم ک مدتیه رفته تهران برا یه کاری....منو پسرک هم جای همگی خالی خوش و خرم د فاصله بین خونه خودم و منزل پدری مدام در رفت و امدیم,این مدت اتفاقای زیادی افتاده بهداد هم خیلی اقاتر و ماشالا شیرینتر شده همه عاشقش شدن....الان باگوشی وقتی کامنتای پر از محبتتونو دیدم مجبور شدم یه پست هول هول هولکی بزارم ایشالا سرفرصت خدمت میرسیم با جزییات این مدت.

دوستتون داریم یاعلیقلب



تاريخ : پنجشنبه 22 مرداد 1394 | 9:01 | نویسنده : ✍ مری |

لاي لاي لاي لاي لاي .... گلكم لالا

عزيز خونه ام، بهدادم لالا

لاي لاي لاي لاي لاي ...

به ظاهر قد كشيده اي ، اما در دل من همان طفل آرام و معصوم نه شهريور نود و دو هستي! اين روزها دوست داري برايت لاي لاي بخوانم تا بخوابي،قصه ي من درآورديه " خانم درخت زردآلو " را با دل و جان گوش مي دهي!و دوست داري بفهمي سرانجام زردآلوهايش چه مي شود،اما چون تو  آرام گرفته اي سرنوشت خانم درخت زردآلو و زردآلوهايش هم به ناكجاآباد ختم مي شود،و بازهم شبي ديگر و بازم خانم درخت زردآلو و يك قصه نا تمام!

گاهي دلم براي مادرانه هايم تنگ مي شود، شيطنت ميكني ؛عصباني مي شوم گاهي جيغ مي كشيم از دست هم! شايد هم من به دل تو رفتار نمي كنم! اما هرچه هست اين آغوش و اين احساس ميان من و تو جذبه اي عجيب دارد،هرچه هست ميان من و توست،هرچه هست سنجاق شده است به نگاه تو و دل من! شايد خانم درخت زرد آلو راز اين جذبه را مي داند!شايد...

مادرانه هايم را دوست دارم ، اما وحشت مي كنم از عبور زمان،وحشت مي كنم از لحظاتي كه مي روند و نيست مي شوند،دلم مي خواهد هرشب همزمان با قصه خانم درخت زردآلو بازهم تمام باهم بودنهايمان تكرار شود بي كم و كاست،واقعا اين حس مادري چيست خدايا؟؟؟؟؟؟؟

امشب بابا نيست، و من و تو و خانم درخت زردآلو امشب بازهم تكرار شديم، تو پلك هايت را بستي و آرام خوابيدي، خانم درخت زردآلو ناتمام ماند و من...

و من ...به راستي من چه شده ام؟!!! مثل ديوانه ها رفتار ميكنم، ثانيه به ثانيه نفس هايت را مي شمارم،كنارت مي نشينمو به لبخند روي صورت خوابناكت لبخند ميزنم، همه چيز براي آرام خوابيدنت مهياست و من ... و من بازهم در فكر... شايد دلم مي خواست قصه نا تمامم را برايت تمام مي كردم و آنگاه خوابت مي برد!هرچند زحمت زيادي مي خواست به پايان رساندنش!

بهدادم، تو احساس دوباره ي من هستي كه سالها در عالم خلسه چرت مي زد!

هميشه باش بهدادم ...هميشه محبت

پ.ن: كاش مادرانه هايم آنقدر پر از دلتنگي مبهم مرور زمان نبود، كاش اين حس همانند خانم درخت زردآلو تكرار مي شد و دلنشين مي ماند برايت...

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 9 ماه و 11 روز سن دارد :.

مامان مريم/ 20 خردادماه 1394

حرفهایی برای بهداد, ماردانه

تاريخ : چهارشنبه 20 خرداد 1394 | 23:51 | نویسنده : ✍ مری |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
Myspace Backgrounds