2

 

از اینکه به سرزمین بــــهــــــــــــــــــــــــــــــارنارنج ما اومدین سپاسگزاریمقلب



تاريخ : جمعه 23 اسفند 1392 | 13:32 | نویسنده : ✍ مری |

ح

واقعا متاسفم برات که اول صبحی دل یه مادرو شکوندی با این کار چیزی از ارزشها و محبت من و دوستان مجازیم به  " بهدادم " کم نمیشه و برعکس بیشترم میشه شما با اینکار فقط بیشعوری خودتو نشون دادی یادت باشه یه بچه هرچی هم که زشت باشه برای پدر و مادرش زیباترین موجود روی زمینه که نظرات پست و بی ارزش کسانی چون تو هیچ تاثیری روی عشق و علاقه شون نمیزاره!

شما اینقد پستی که حتی جسارت یه آدرس از خودت گذاشتنو نداشتی تا من مستقیم جوابتو بدم و خاطر دوستانمو مکدر نکنم!

فقط اینو بهت بگم دلمو شکوندی و من از خدا میخام دلتو بشکونه!!!! تا حال منو درک کنی و بفهمی از کجا خوردی

من کما فی سابق وبلاگ پسرکم را بازهم عاشقانه خواهم نوشت و چرندیات کسانی چون شما کوچکترین تاثیری در این روند نخواهد داشت...

هرچند از طریق آی پی هم راحت میتونم پیدات کنم!

و حدس هم میزنم پشت نام کاربری " شسی " چه کسی باشد! اما ای کاش دلیلشم میدونستم...

به هرحال شعور تو در حد همون چندغلط املایی ات هست و بس و من درشان خودم و محتوای پاک و معصومانه وبلاگ پسرکم نمیبینم که بیشتر از این باهات دهن به دهن بشم!

فقط میسپرم به اون بالایی هم سلامتی و طول عمر پسرکم را و هم جواب دل شکستمو هم جواب توروسکوت

 

پ.ن: همیشه حسادت آدما به دلیل برتریه که دیگران به اونها دارن خیلی خوشحالم که پسرک معصوم من تنها با نوزده ماه و اندی سن این برتری رو به تو داره! ولی خیلی متاسفم برات که بخل شما نسبت به یک پسربچه کوچیک اینقد زیاده که اینقد بهت فشار بیاره تا زشت خطابش کنی!سکوت

 



تاريخ : پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 | 9:21 | نویسنده : ✍ مری |

سلام بعد کلی تنبلی بالاخره امشب وقت شد وبتو آپ کنم....

سرمون خیلی شلوغه تنها دلیلشم شیطنتای شماستبوس

این دومین بهاری بود که تو پیشمون بودی نه فروردین نوزده ماهگیت تموم شدمحبت

نوزده ماهگی مبارک دلبندممحبت

مناسبت ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 22 فروردين 1394 | 21:23 | نویسنده : ✍ مری |

پسرک بزرگ شده استبغل

مرا مَیَه (maya) بوسبابا را "بابی" محبتو خودش را "به دا" صدا میزند،محبت

" گاب " کباب است و "گوجه " هم همان گوجه..."بودا" پرچم و ... شیرین زبانی هایی بیشتر

سرمان شلوغ بود این مدت ... اما یک هفته تمام تب و لرز اسهال و استفراغ هم نتوانست شیطنتهای پسرک را رام کند! اما دل مرا تا توانست خورد کرد آن یک هفته لعنتی!گریه

گذشت و واکسن هجده ماهگی از راه رسید و بازهم تب و بازهم بیحالی های پسرک و بیقراری های دل من! یک شبانه روزکامل تب و لنگیدن پای چپ پسرک!غمگین

گذشت و در نیمه شبی که پسرک خیال خواب نداشت باضربه ی ناگهانی کله اش بر دماغ این مادر خسته ، و استخوان بینی ام تَرَک برداشت...

اکنون هم که سرماخوردگی...آن هم مادری و پسری!خسته

اما گذشت درست مانند گذر این روزهای دلتنگ اسفندی...

زنده باشی پسرکم ، ثمره زندگی ما یک و نیم سالگیت مبارک هرچند با دنیایی تاخیرمحبت

این روزها پذیرای عید و خوش طعمی هایش شده ایم منو پسرک...سبزه و خانه تکانی و عشق!

تتان شاالله که همیشه تنت سالم و لبت خندان و دلت خوش باشد نفسهای بیکران زندگیبغل

 

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 6 ماه و 10 روز سن دارد :.

19 اسفندماه 1393

 

احوال نامه

تاريخ : يکشنبه 17 اسفند 1393 | 14:46 | نویسنده : ✍ مری |

امشب تولد همسری هستش ... ولی پدر پسری هر دو خوابن!!! دلم گرفت از این سوت و کوری!

چقده برنامه داشتم براشغمناک...سوپرایز... کادوی تولد ... شمع های روی راه پله. .. یه جشن باشکوه سه نفره !!!! اما یه اتفاقاتی همه چیو به هم ریختسکوت

ساده می نویسم مانند سادگی اولین دیدارمان،تولدت مبارک همسر عزیزم

ایشالا خونواده کوچیکمون همیشه با غرور مردانه ات سبز و مانا باشهمحبت

 

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه و 13 روز سن دارد :.

در دومین سالی که بهداد باهامون همسفر شده برات بهترین هارو آرزو دارم مهربانممحبت

گل برای بهمنم

 

 

مناسبت ها

تاريخ : چهارشنبه 22 بهمن 1393 | 1:34 | نویسنده : ✍ مری |

بالاخره نینی خاله فهیمه 5 روز زودتر از موعد سزارین غافلگیرمون کرد و بهداد رسما با مقام ته تغاری نوه ها خداحافظی کردخندونک به دنیا خوش اومدی خاله جون...ایشالا که شاهد اوج و بالندگی و عاقبت بخیریت باشیمبوس

ماشاالله فراموش نشه دوستانمحبت

بهداد اولینبار بود یه نینی یه روزه میدید و اولاش فک کرد عروسکه اما وقتی دستاشو تکون داد کلی ذوق کرد و " نُ نَ " گویان می خواست به صورتش دست بزنه!

من هم اولین قطره های شیر رو نثار خواهرزاده جانمان کردیمو افتخار خواندن اذان و اقامه در گوشهایش هم نصیب ما شدعینکمحبت

اینم آخرین مدل ابراز علاقه بهداد به آقای بابایش... محبت

ما هم کشک این وسطخندونک

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه و 6 روز سن دارد :.

 

مناسبت ها

تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | 16:46 | نویسنده : ✍ مری |

17 ماهگی مبارک قند عسلممممممجشن

17 ماهگیت مصادف شده با میلاد امام یازدهم امام حسن عسگری (ع)محبت ایشالا که همیشه درپناه جگرگوشه امام حسن عسگری زندگی کنی و همیشه مورد لطفشون قرار بگیریبوس

کادوی نینی وبلاگ هم یک روز قبل از 17 ماهگرد تولدت رسید مبارکت باشه نفســـــــــــــم

(البته کلی بهت رو انداختم تا این عکسارو ازت گرفتم جدیدن از دوربین فرار میکنی و سعی میکنی جوری وایسی تا صورتت معلوم نباشهگیج)

چقده دلم هوای نینی بودناتو کرده ... یادش بخیر کوچولوی دندون خرگوشی منمحبت

برای دیدن عکسای گل پسر در آتلیه مامان بفرمایید ادامه مطلب»»»»»»»

بهداد به روایت تصویر, مناسبت ها

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | 10:50 | نویسنده : ✍ مری |

با پسرک قهر میکنم ... بازهم دارد کارخطرناک میکند! کم و زیاد کردن بخاری!!! مجبور شده ام قهر کنم تا کوتاه بیایید! میدانم تحمل دیدن اخم هایم را ندارد... هرچه ادا درمیاورد تا بخندم من محل نمیدهمقهر چشم غره ای می روم که یعنی ناراحتم نهدر حالی که چشم هایم را بسته ام صدای گام های پسرک را می شنوم که دوان دوان به سمت من می آید...و ناگاه با برخورد صورت لطیفش به لبهایم مجبور می شوم چشم هایم را باز کنم ...پسرک از من بوسه می خواهدبغلبوسه می خواهد و می داند دل مادر نرم تر از این حرف هاست ...

بوسش می کنم و با "قور قوری" مشغول می شود...

با خودم می گویم کاش دنیا در دستان تو بود بهدادم... در دستان تو و هم سن و سالهایت...

چه راحت آشتی می شوند این غنچه های رز ...

و چه زود به جبران ناراحتی مادر قیام می کنند...

کاش رابطه ما بزرگترها هم با خدایمان مانند رابطه تو با من بود بهار نارنجم...

حرفهایی برای بهداد, ماردانه

تاريخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | 11:54 | نویسنده : ✍ مری |

1

شب هایی که باباها خانه هستند خانه امن و امان است خواه یک نسیم ملایم بیاد خواه زلزله چندصد ریشتری! ولی امان ازگاه هایی که باباها خانه نباشند هرچه هم قفل کنی و چفت! بازهم ترس داری...اما در خانه ی ما مرد کوچکی هست که همیشه در نبود بابا مردانگی می کند!

عزیز دلمپسر است و تمام پا جای پای پدر میگذارد! حتی به تقلید از بابا شنا می رود و ورزش می کند! و من هرچه هم که سرگرمش میکنم تا خسته شود و بخوابد اما انگار اُبُهت مرد بودن رهایش نمی کند! و آخرشب حوالی ساعت یک بعد از قفل کردن تمام درو پنجره ها و کلید در مشت گره خورده اش به زور راضی می شود روی بازویم سرمست از امنیت خانه و مرد بودنش به خواب رود! خوشحال از این تجربه این حس شیرین...این نعمت و موهبت بزرگ خداوند درحق خویش...بفکر فرو میروم که اگه دختر می بود شاید خیلی کارها برایم می کرد... شاید بیشتر به من و کارهایم علاقمند بود تا بابا!

 

*****************************************************************************

2

و صبح روز دیگر می آید و من و پسرک در یک لحظه از خواب برمیخیزیم اصلا نمیدانم دیشب چطور خوابم برده بود! و کلی کار داشتم اکنون...هان ! یادم آمد داشتم به دختر بودنش فکر میکردم!

******************************************************************************

3

صبحانه می خوریم و مشغول کارهای روزانه ام می شوم و پسرک کف آشپزخانه را برای من جارو دستی می کشد!

طاقت نمی آورد و دستمال را از روی میز میکشد پایین ... و مشغول پاک کردن اجاق گاز و صد البته به سَبک خودش می شود!

و شاید خیلی کارهای دیگر هم! اما من غرق در آواز و ترانه خواندن برای پسرک متوجه نمیشوم! و فکر میکنم به فکر دیشبم که اگر دختر بود...ناگهان با صدای گریه اش به خودم می آییم و می بینم که درحال تقلا برای راه اندازی لباسشویی و شستن لباس چرکها  پشت لباسشویی گیر افتاده است!

******************************************************************************

پسر است دیگر ... گاهی هم دلش می خواهد برای مادرش دختری کند!

دوستت دارم آرام جانم ...

 

پ. ن : خدایا سپـــــــــاس و هزاران سپــــــــــاس بخاطر هدیه بی نظیری که به من دادی.و سپاستر بخاطر حس زیبای مادری... و من یک بغل دعا برای همه آنهایی دارم که سخت منتظر تجربه این حسند!

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 4 ماه و 21 روز سن دارد :.

مامان مریم 29 دیماه 1393

 

 

حرفهایی برای بهداد

تاريخ : دوشنبه 29 دی 1393 | 23:42 | نویسنده : ✍ مری |

بهداد اول شد هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجشن

امروز میلاد پیام آور خوبی ها حضرت محمد(ص) و امام صادق (ع) بود و ما یه عیدی بزرگ گرفتیممحبت

بهداد قهرمانبهداد تبریک به گل پسر نازم ایشالا تو تمام مراحل زندگیت اول باشی بغل

امروز یعنی 26 دیماه 1393 درحالی که بهداد 1سال 4 ماه و 17 روز داشت با بابا روی کاغذ مثلا نوشتن اسم بهداد رو تمرین میکردن که پسرک  برای اولین بار اسم خودشو گفتجشن:

" بِ    داد  "بغلبوس

مناسبت ها

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 19 دی 1393 | 22:56 | نویسنده : ✍ مری |

نُــــــن : نون

دادا : داداش

بــــا : پا

ماما : مامانبغل

بوآبوآ : بابا محبت

نانا : پریز برق قه قههمتفکر

آپ : آب

اَ دا : علیسوال

دا : دایی

دُ و : دوغ

اوف : اوف

اَت اَت : موقع تنبیه کردنگیج

دُ دَ : دو دو ( ماشین)

عان عان : غان غان ( درحال رانندگی)خندونک

پیف ( و دستشو جلو بینیش تکون میده) : پیف ( موقعی که پوشکشو باز میکنمزبان)

یَه : یک

دو : دو

خخخ: وقتی یه مو میبینه خنده( چون یه بار یکی از موهای من با میوه رفته بود تو دهنشو کلی بدش اومد)

حیف بعضی کلمات رو نمیشه تایپ کرد ولی خب شنیدنش خیلی کیف میده کلماتی مث بوس که پسرک یه جور بامزه میگتشمحبتبوس

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 4 ماه و 9 روز سن دارد :.

 

دیکشنری بهداد

تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 16:53 | نویسنده : ✍ مری |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
Myspace Backgrounds