2

 

از اینکه به سرزمین بــــهــــــــــــــــــــــــــــــارنارنج ما اومدین سپاسگزاریمقلب



تاريخ : جمعه 23 اسفند 1392 | 13:32 | نویسنده : ✍ مری |

بهداد اول شد هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجشن

امروز میلاد پیام آور خوبی ها حضرت محمد(ص) و امام صادق (ع) بود و ما یه عیدی بزرگ گرفتیممحبت

بهداد قهرمانبهداد تبریک به گل پسر نازم ایشالا تو تمام مراحل زندگیت اول باشی بغل

امروز یعنی 26 دیماه 1393 درحالی که بهداد 1سال 4 ماه و 17 روز داشت با بابا روی کاغذ مثلا نوشتن اسم بهداد رو تمرین میکردن که پسرک  برای اولین بار اسم خودشو گفتجشن:

" بِ    داد  "بغلبوس

مناسبت ها

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 19 دی 1393 | 22:56 | نویسنده : ✍ مری |

نُــــــن : نون

دادا : داداش

بــــا : پا

ماما : مامانبغل

بوآبوآ : بابا محبت

نانا : پریز برق قه قههمتفکر

آپ : آب

اَ دا : علیسوال

دا : دایی

دُ و : دوغ

اوف : اوف

اَت اَت : موقع تنبیه کردنگیج

دُ دَ : دو دو ( ماشین)

عان عان : غان غان ( درحال رانندگی)خندونک

پیف ( و دستشو جلو بینیش تکون میده) : پیف ( موقعی که پوشکشو باز میکنمزبان)

یَه : یک

دو : دو

خخخ: وقتی یه مو میبینه خنده( چون یه بار یکی از موهای من با میوه رفته بود تو دهنشو کلی بدش اومد)

حیف بعضی کلمات رو نمیشه تایپ کرد ولی خب شنیدنش خیلی کیف میده کلماتی مث بوس که پسرک یه جور بامزه میگتشمحبتبوس

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 4 ماه و 9 روز سن دارد :.

 

دیکشنری بهداد

تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 16:53 | نویسنده : ✍ مری |

سلام قندعسل

تقریبا نیم ساعت پیش بالاخره با کمک دائی حسن موهاتو کوتاه کردیم...البته من قبلش بردمت آرایشگاه زنونه تا برات کوتاه کنن اما تو همین که قیچی و شونه رو تو دست خانوم آرایشگر دیدی پا گذاشتی به فرارخنده بخصوص روپوش سفیدش تورو یاد دکترت انداختخندونک(چون باهم کاردستی درست میکنیم قیچی رو میشناسی پسرک باهوش من و میدونی کارش چیهقوی)

خلاصه ماهم امروز از حضور دایی استفاده کردیم و چون باهاش خیلی انس داری این کارو سپردیم به اون و هرچند بازم از اون گریه های بامزه و بدون اشکت راه انداختی اما خداروشکر خیلی قشنگ وایسادی تو وان حمومت و موهاتو کوتاه کردیم خیلی ناز شدیبوس الانم یه دل سیر شیر خوردی و لالامحبت بابا هی میره نیگات میکنه عاشق قیافه جدیدت شده میگه پسرم مردونه شدهراضیمبارکت باشه عسلیییییییییییییییییعینک

اولین اصلاحت موقعی که کچل کچلت کردیم 8 ماه و سه روزت بود( 12اردیبهشت 1393)

الان دیگه برا عروسی عمو رسول که ایشالا بعد عیده موهات یه کم بلندتر میشه و مرتبه و خیلی قشنگ میشیجشن

راستی آسیاب دوم هم با کلی بیقراری دراومد و بازم آسیاب ها توراهن...خدا بخیر بگذرونهخسته

امروز یه روز خاص بود تو تقویم من و بابا یادش بخیرمحبت

سرشب یه کتاب دستت بود که توش عکس یه ترکتور خیلی کوچولو بود یعنی بزور میشد تشخیص داد که تراکتوره تو هم محوش شده بودی و صدای غان غان درمیوردی و دستاتو میچرخوندی که انگاری پشت فرمونیخنده ای جونمممممممم مطمئنم تو راننده خوبی خواهی شد...من و بابا کلی ذوق کردیم از دیدن این صحنهمحبتبوس

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 4 ماه و 7 روز سن دارد :.

احوال نامه, مناسبت ها

تاريخ : سه شنبه 16 دی 1393 | 15:45 | نویسنده : ✍ مری |

سلام کاکلی... دقیقا ده دقیقه است بزور خوابوندمت( دو بامداد)خستهبابا طفلک بیهوش شده دیگهگیج ماشالا به این همه انرژی!!!!

دوشبانه روز کامل تب داشتی تازه چندساعته قطع شده...اسهال هم شدی...یه ذره خونی بود تو یه بار دفعت...

دارو بهت میدم...واقعا دیگه توانی برام نمونده دارم تموم تمــــــــــــــــــوم میشمهیپنوتیزمبه هیچ کاری نمیرسم... حال هیچکس و هیچ جارو هم ندارم... الانم تا با تو کشتی گرفتم تا بخوابی خواب از سرم پرید و احساس خلا میکنم...

خدایا این روزهای منو نصیب همه منتظرا بکنخندونکاصلا به حرفم گوش نمیدی...خیلی سر به سرم میزاری ... یه نیمچه سریال میخام ببینم اینقد خاموش روشن میکنی تی وی رو پشیمون میشم...

شاید افسرده شدم... اما هیچ حسی تو وجودم نموندهغمناک

با وجود همه اینا خیلییییییییییییییییییی دوستت دارم...چون دو روزی که مریض بودی و یه کم کمتر وول میخوردی منو بابا فهمیدیم چقده دلمون به اون قلب کوچیکت دلبسته.... همیشه باش بهدادم... و آرامش خانه بمان....

چون خیلی خسته ام تولد 16 ماهگیتو نمیتونم حرفای خوشگل بنویسمو عکسای قشنگ بزارمخسته

اما ایشالا که سالهای سال زنده باش گل پسر و من روزهای شیرین بالندگیتو به نظاره بشینم... و یه روزی اگه پسرت اینکارارو کرد گله نکنی چون چیزی که عوض داره گله ندارهخندهبغل اینو طبق حرفایی میگم که خونواده پدریت راجع به شیطنتای بچگی بابا میزننهیس اما نقش من طفلی که یه بچه آروم بودم این وسط چیه الله اعلمدرسخوان

شاد باشی و سبـــــــــــــــز کودک 16 ماهه ی منمحبتبوس

.: آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 4 ماه سن دارد :.

=====================================================

پ.ن:امروز صبح جواب آزمایش مدفوعتو بردم دکتر دید و گفت خداروشکـــــــــــــــر هیچ مشکلی نیست و سفیکسیمتو ادامه بدم تا 5 روز و بخاطر بیقراریات هم استامینوفن بدم....آخه دندونای آسیاب دارن درمیان بدجور بدخلقت کردن عزیزقلبم

مناسبت ها, حرفهایی برای بهداد

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 دی 1393 | 1:49 | نویسنده : ✍ مری |

مامانی مدتی بود که خیلی بیقراری و بداخلاقی میکردی هنوزم داری حتی چند وقت پیش که شب یلدا خونه ی آقاجونت بودیم با همه بداخلاقی میکردی و از بغل من جم نمیخوردی...بغل بابا و گاهی پیش مریم و مرجان هم دوست داشتی....تا دیروز عصر که برگشتیم و من بعد شام متوجه شدم یکی از مرواریدای خوشگل پایینیت سمت راست دهنت کنار دوتای پیشین جونه زدهمحبت ولی بازم دیشب خیلی بدتر کردی و همش جیغ و گریه و دیگه منو کلافه کردی و تو بغل بابایی خوابیدی و امروز ظهر که بابا اومد درکمال تعجب دیدیم یکی از دندونای آسیابتم زده بیرون تو فک بالات سمت راست و دقیقا همون دندون هم تو فک بالا سمت چپ قلمبه شده و آماده بیرون زدن...

مبارکت باشه گل پسرممممممممممممبوس حالا دیگه مطمئن شدم خداروشکر جنس دندونات خیلی خوبه که هم دیر دراومد و هم اذیتت کرد حسابی...

مارو ببخش گل پسر که همش فک کردیم تو پسر بدی شدی که خونه آقاجون اینقد بیقراری کردی نگو پسرم دندونای خوشگلش اذیتش کرده ... و البته دکترتم گفته بود ممکنه اذیت شی حسابی....

آدم بزرگم باشه بدتر از شما میکنه...دندون درد خیلی سخته میدونم امیدمامان

خداروشکر که دندون بود و گل پسری مشکل دیگه ای نداشت...

الان 8 تا دندون داری...7 تا پیشین ها و کناریاشون و یکی آسیاب یکی هم که تو راههبغل

آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 3 ماه و 24 روز سن دارد :.

دوستت دارم بهارنارنج معطر من....

مامان مریم 3 دیماه 1393

============================================

ادامه مطلب فراموش نشه»»»»»»»»»»»»»»»»»

احوال نامه

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 3 دی 1393 | 17:35 | نویسنده : ✍ مری |

 

سلام سلام صدتا سلام...

بعله کم کم داریم به تولد 4 سالگی نی نی وبلاگ نزدیک میشیم....

اینم اثر هنری من و پسرم برای شرکت تو این جشنواره

ممنون میشیم  عدد 9  رو به شماره 1000891010 پیامک کنید تا رای های پسرم برای برنده شدن بالا برهمحبت ایشالا ماهم جبران کنیمخجالت

درضمن به یکی از رای دهندگان هم به قید قرعه جایزه تعلق میگیره!!!راضی

 

مناسبت ها

تاريخ : جمعه 28 آذر 1393 | 16:41 | نویسنده : ✍ مری |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای پسرکم ... دوستان مرا از دادن رمز معذور بدانید


حرفهایی برای بهداد, خصوصی های ما

تاريخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 14:10 | نویسنده : ✍ مری |
تاريخ : شنبه 8 آذر 1393 | 18:45 | نویسنده : ✍ مری |

 

گل پسرم وروجکم    عاشقتممممممممممحبت

بهداد به روایت تصویر

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 3 آذر 1393 | 13:10 | نویسنده : ✍ مری |

1

ناهار خوراک لوبیا گذاشته ام... قبل از اینکه ادویه و رب بزنم؛ برای پسرک مقداری در بشقاب میریزم و می نشانمش کف آشپزخانه نزدیک خودم تا با نظارت خودم نوش کند...و  مشغول شستن ظرفهای صبحانه می شوم

بعد از چند دقیقه

بهداد : ما ما ما ... و درحالی که لباسم را می کشد از من می خواهد که بنشینم...

دستهایم را می شویم و نزدیکش دو زانو می نشینم

من: چیه ماما؟

انگشت شست و اشاره اش را به هم چسبانده و به من نشان می دهد و نزدیک دهانم می آورد میدانم چه می خواهدبوس

دهانم را باز میکنم و چشمانم را می بندم تا لذت این لحظه ی ناب را با تمام وجودم حس کنم و یکباره   طعم دانه ی لوبیای له شه لای انگشتان پسرک خنده ام را تا آسمان می برد پسرک هم سرخوش از خندادن مادر می خنددبغل

*************************************************************************

2

بابا فوتبال می بیند دربی استقلال و پرسپولیس...و من در اتاق و سیر در دنیای مجازی

پسرک یک آن غیبش می زند...و من به خیال بابا و بابا به خیال من، خیالمان جمع است که پسرک کاری نمی کند اما مگر می شود لحظه ای چشم ازش برداشت!

با دیدن دویدن بابا به سمت آشپزخانه من هم از جایم میپرم مث فیوز...

پسرک روی میز ناهار خوری !!! تعجبدقیقا آن وسط مشغول میل کردن ماکارونی است که من برای عصرانه اش تدارک دیده ام!! خسته

**************************************************************************

3

دائی جان پسرک نوحه ای از آهنگران با گوشی اش پخش می کند... ریتمش را دوست دارم " من حسینم زاده ی پیغمبرم..." پسرک آن سوتر چیزی نامفهوم زمزمه می کند و با حالتی غمگین بر سینه می کوبد بغل

**************************************************************************

4

می روم توی اتاق خواب... پسرک به دنبال من...در را می بندم که نیایید چیزی بشکند...پسرک ادای گریه در می آورد... بابا از توی هال صدایش می زند در بزن بهداد تا مامان در رو باز کنه...

بهداد در می زند

من: کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟بغل

بهداد: " جیـــــــــزه"  محبت

من و بابا خنده

بهداد سوال

***************************************************************************

پسرک تا الان 4 عدد مروارید سفید در دهان دارد که البت تا به تا سر زده اند!!!!

آرام جانم✿ بــهـــــــــداد ✿ تا این لحظه ، 1 سال و 2 ماه و 23 روز سن دارد :.

 



تاريخ : يکشنبه 2 آذر 1393 | 22:32 | نویسنده : ✍ مری |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
Myspace Backgrounds